عشق واقعی!
(ارسال توسط دوست خوبمون سیمون)
(ارسال توسط دوست خوبمون سیمون)
مجنون هنگام راه رفتن كسي را به جز ليلي نمي ديد.
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد.
مرد نمازش را قطع كرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي.
مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟









