یک هواپیمایی داشته از تهران میرفته پاریس، وسطای راه یهو صدای خلبان از بلندگوها میاد که :
اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ … مسافرین لیسنینگ! …
موتور چپ هواپیما از کار افتاده، ولی شما هیچ نترسید! من خودم واردم، هواپیما رو سالم میشونم.
یک مدت میگذره، دوباره صدای خلبان از بلندگوها میاد که :
اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ … مسافرین لیسنینگ …
موتور راست هواپیما هم از کار افتاده، ولی شما اصلا نترسید!!! من خودم کلی تجربه دارم، تا فرودگاه بعدی هم راهی نیست، هواپیما رو سالم میشونم.
باز یک مدت هواپیما دور خودش میچرخه، دوباره صدای خلبان از بلندگوها میاد که :
اِهم اِهم …. یک دو سه … امتحان میکنیم … صدا میاد؟؟؟ اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ …. مسافرین لیسنینگ!
همین الان دُم هواپیما کنده شد!… ولی همونطور که گفتم شما اصلاً نترسید!
یک ده دقیقه میگذره، دوباره صدای خلبان از بلندگوها میاد که:
اَتِنْشِن پلیز! خلبان اسپیکینگ …(read after me) مسافران ریپید افتر می ! ‘ اَشهد اَن لا اله الله’ …..

چگونه یک زن را خوشحال کنیم؟
براي خوشحال کردن يک زن ، يک مرد فقط نياز دارد که اين موارد باشد :
يک دوست, يک همدم, يک نجار,يک لوله کش
,يک مکانيک ,يک روانشناس ,يک شنونده خوب ,يک پدر خوب
دلسوز , شجاع , باهوش , مهربان ,فهميده , بردبار , محتاط ,بلند همت ,مصمم , صادق,قابل اعتماد
چگونه يک مرد را خوشحال کنيم :
تنهايش بگذاريد!!












October 10th, 2011 at 3:03 pm
یارومیره دکتر می گه من شبا خواب می بینم با خرا فوتبال بازی می کنم. دکتر می گه بیا این قرصا رو بخور می گه: می شه از فردا بخورم امشب فیناله!
یاروزنگ میزنه به دوستش, میگه من یه تمساح گرفتم چیکار کنم؟ دوستش میگه خوب ببرش باغ وحش. فرداش دوستش زنگ میزنه میگه خوب بردیش؟ یارومیگه آره، امشب هم قراره ببرمش سینما!
یارویه پازل رو بعد از 3 سال تموم میکنه بهش میگن یکم زیاد طول نکشید؟ میگه نه بابا روش نوشته 5 تا 7 سال!
یارومیگه نظرت در مورد آب چیه؟ میگه آب خیلی خوبه اگه آب نباشه ما نمیتونیم شنا کنیم و اگه نتونیم شنا کنیم خوب غرق میشیم!!
یاروبا زنش دعواش میشه. چراغو خاموش میکنه. زنش میگه چی شده؟ میگه جواب ابلهان خاموشیست!
به یارومیگن این خیابون کجا میره؟ میگه من 40 ساله تو این خیابون زندگی میکنم تا حالا ندیدم جایی بره!!!
یارودستش شکسته بود از دکتر پرسید من بعد از باز کردن گچ میتونم ویلن بزنم؟دکتر: بله، غضنفر: چه خوب چون قبلاً نمیتونستم!!!
به یارومیگن با ارّه برقی 100 تا درخت قطع کن ، 96 تا قطع میکنه خسته میشه. بهش میگن پاشو روشنش کن 4 تا دیگه بیشتر نمونده ، میگه مگه روشنم میشه!؟
یاروعینک آفتابی میزنه میره بیرون خواهرشو میبینه میزنه زیره گوشش.. میگه: اینوقت شب بیرون چیکار میکنی؟! خواهره میگه عینکتو بردر!! عینکو بر میداره دوباره میزنه زیره گوشش میگه از دیشب تا حالا اینجا چه غلطی میکنی؟؟
یارومیره رستوران میگه: غذا چی دارین؟
گارسون میگه: كاستیدگیلینكوفینوستا با لیمو! یارومیگه: كاستیدگیلینكوفینوستا با چی؟؟
به یارومیگن سخت ترین کاره دنیا چیه؟ میگه نمکدون پر کردن. میگن چرا؟ میگه آخه سوراخش خیلی کوچیکه!
به یارومیگن عروسی پسرت کیه ؟ میگه: این چهارشنبه نه.. دوشنبه ی بعد
Like or Dislike:
1
0
January 27th, 2011 at 3:48 pm
يكي بود، يكي نبود. همين دور و برها مرد مغازه داري بود كه يك روز صبح، مثل هر روز در مغازه اش را باز كرد. بسم اللهي گفت و وارد مغازه شد. پارچه اي برداشت تا ترازويش را تميز كند كه اوّلين مشتري وارد مغازه شد.
– سلام آقا!
– سلام خانم!
– لطفا يك كيلو شكر و يك شيشه شير به من بدهيد.
– به روي چشم.
مرد پارچه را كنار گذاشت و رفت تا شكر و شير بياورد. مشتري از فرصت استفاده كرد و پرسيد: «خوب، حال دخترتان چه طور است؟»
مرد طبق معمول جواب داد: «خوب است. ممنونم.»
اما انگار چيز تازه اي كشف كرده باشد، به صورت مشتري خيره شد. مشتري هم كه انگار دليل ترديد و ناراحتي صاحب مغازه را فهميده بود، گفت: «آخر همسايه ها مي گفتند كه توي مدرسه دست دخترتان شكسته! حالا كي گچ دستش را باز مي كنيد؟ توي اين فكرم كه با آن دست گچ گرفته، چطوري به درس و مشقش مي رسد!»
مرد كه ديگر واقعًا ناراحت شده بود، عصباني شد و گفت: «اي بابا! چه گچي؛ چيزي نشده كه! چند روز پيش دخترم موقع بازي به يكي از دوستانش برخورد كرده و دستش كمي درد گرفته بعد از آن به سلامتي برگشته خانه و نشسته سر درس و مشقش.»
مشتري براي نجات از وضعي كه پيش آمده بود، حرف هايي زد كه صاحب مغازه به آن حرف ها توجهي نكرد شير و شكر را به دست مشتري داد و او را راه انداخت. اما به اين فكر مي كرد كه چرا هر خبري توي خانه و مغازه ي او اتفاق مي افتد، دهان به دهان مي گردد. بزرگ و بزرگ تر مي شود و همه از آن خبردار مي شوند. اين طوري شد كه به فكر پيدا كردن خبرچين اصلي افتاد و نقشه اي كشيد.
شب كه شد، به خانه رفت و خوابيد صبح شد و براي نماز صبح از خواب بلند شد. سرخوش رفت تا وضو بگيرد، ناگهان فريادي كشيد و كنار حوض افتاد. همسرش سراسيمه از اتاق بيرون آمد و پرسيد: «چي شده؛ چرا فرياد مي زني؟»
مرد جواب داد: «نديدي مگر؛ داشتم وضو مي گرفتم كه ناگهان كلاغي از توي گوشم بيرون آمد و به سر درخت پريد.»
زن نگاهي به درخت انداخت. كلاغي آنجا نبود. با تعجب از مرد پرسيد: «كلاغ از گوش تو بيرون پريد؛ كلاغ توي گوش تو چه كار مي كرده؟»
مرد، آرام آرام از روي زمين بلند شد. حالت افسرده و غمگيني به خودش گرفت. لباسش را تكان داد و گفت: «نمي دانم فقط از تو مي خواهم كه اين موضوع را مثل يك راز در سينه نگه داري و درباره ي آن با كسي حرف نزني.»
زن قبول كرد مرد لبخندي زد و براي خوردن صبحانه با زنش به داخل خانه رفت. پس از آن هم از خانه خارج شد و رفت سر كارش. آفتاب توي حياط افتاد زن رفت تا حياط را آب و جارو كند. زن همسايه سر رسيد و پرسيد: «ناراحتي؛ چيزي شده؟»
زن گفت: «چيزي نيست. اما اگر قول مي دهي كه اين ماجرا را مثل يك راز در سينه نگه داري و به كسي نگويي، مي گويم چي شده.»
زن همسايه قبول كرد.
زن گفت: «امروز از دو تا گوش هاي شوهرم دو تا كلاغ بيرون آمدند و پر زدند و روي شاخه هاي درخت نشستند.» اما ديگر نمي دانست كه حرف از دهان در آيد، گرد جهان بر آيد.
زن همسايه گفت: «بلا به دور. چه درد و مرض هايي پيدا مي شود!»
بعد هم خداحافظي كرد و به خانه اش رفت. به خانه اش كه رسيد، به شوهرش گفت: «ببينم، گوش تو كه درد نمي كند؟»
شوهرش گفت: «نه! چه دردي؟»
زن همسايه گفت: آخر ديشب گوش مرد همسايه درد گرفته و امروز صبح سه تا كلاغ از گوش او بيرون پريده اند. گفتم نكند كه اين بيماري مسري باشد و تو هم گرفته باشي.
مرد همسايه از خانه كه بيرون رفت. به يكي ديگر از همسايه ها برخورد به او گفت: «مغازه ي همسايه مان باز بود؟» همسايه گفت: «بله، چطور شده؟»
مرد همسايه گفت: «آخر مي گويند كه ديشب گوش درد گرفته و امروز پنج تا كلاغ از گوشش بيرون پريده گفتم نكند بيماري اش آن قدر سخت باشد كه به مغازه اش هم نرفته باشد.»
همسايه ي دوم كه به خانه رسيد، براي زنش داستان را تعريف كرد و گفت: «… ده تا كلاغ از گوش بيچاره بيرون پريده است.» آن ديگري گفت…
حدود ظهر بود كه زني وارد مغازه مرد شد و گفت: «خدا بد نده. الحمدالله مي بينم كه سر حال هستيد و مغازه را باز كرده ايد.»
مرد گفت: «من هر روز مغازه را باز مي كنم. مگر قرار بود توي خانه بمانم؟»
زن گفت: «آخر مي گويند كه گوشتان درد گرفته و چهل تا كلاغ از گوش هاي شما بيرون پريده.»
مرد خنديد و گفت: «خودم يك كلاغ از گوشم پردادم. اما يك كلاغ. چهل كلاغ شد و رفت توي گوش شما!»
از آن به بعد، هر وقت خبري با شاخ و برگ بسيار تعريف شود و بزرگ تر از آنچه كه بوده نشان داده شود، مي گويند: «يك كلاغ چهل كلاغ شده است.»
Like or Dislike:
0
0
January 3rd, 2011 at 1:53 pm
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می
Like or Dislike:
0
0
January 3rd, 2011 at 1:36 pm
ژوبر كه از سوي ناپلئون بناپارت به ايران اعزام شده بود. در سال 1221 ق. در اردوگاه جنگي عباس ميرزا با روسها از او ديدن ميكند. در اين ديدار به نقل ژوبر عباس ميرزا به وي چنين ميگويد:
مردم به كارهاي من افتخار ميكنند، ولي چون من، از ضعيفي من بيخبرند. چه كردهام كه قدر و قيمت جنگجويان مغرب زمين را داشته باشم؟ يا چه شهري را تسخير كردهام و چه انتقامي توانستهام از تاراج ايلات خود بكشم؟ … از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم كه رشادت قشون روسيه در برابر آنان هيچ است، معالوصف تمام قواي مرا يك مشت اروپايي(روسي) سرگرم داشته، مانع پيشرفت كار من ميشوند… نميدانم اين قدرتي كه شما(اروپاييها) را بر ما مسلط كرده چيست و موجب ضعف ما و ترقي شما چه؟ شما در قشون جنگيدن و فتح كردن و بكار بردن قواي عقليه متبحريد و حال آنكه ما در جهل و شغب غوطهور و بندرت آتيه را در نظر ميگيريم. مگر جمعيت و حاصلخيزي و ثروت مشرق زمين از اروپا كمتر است، يا آفتاب كه قبل از رسيدن به شما به ما ميتابد تأثيرات مفيدش در سر ما كمتر از شماست؟ يا خدايي كه مراحمش بر جميع ذرات عالم يكسان است خواسته شما را بر ما برتري دهد؟ گمان نميكنم. اجنبي حرف بزن! بگو من چه بايد بكنم كه ايرانيان را هشيار نمايم؟
مسافرت به ارمنستان و ايران، ب.آ. ژوبر، ترجمهي محمود هدايت، ص 94 و 95
Like or Dislike:
0
2