Welcome to Iranian Party Center!
Hello, Guest!! Join Us!
Register

چند نکته طلایی درباره موی آقایان

 August 17th, 2010 by mamad366

چند نکته طلایی درباره موی آقایان

اگرچه لباس و کفشی که هر کس می‌پوشد مهمترین بخش ظاهر اوست، اما آقایان معمولا اهمیت مدل موی خود را فراموش می‌کنند. بسیاری از مردان از حالت موی خود نگران هستند و زمانی که با مویی بدشکل از خواب بیدار می‌شوند عصبانی می‌شوند.

با این وجود اصلاح موی مناسب و مدل موی خوب می‌تواند این مشکل را تاحدی حل کند. ما در اینجا نکاتی را در مورد مدل های موی جدید برای شما یادآوری می‌کنیم. آیا هر فصل مدل موی خود را تغییر بدهیم؟ چرا نه؟
لباس ها تغییر می کند، بنابراین مدل مو هم می تواند تغییر کند. اما فراموش نکنید که تنها به دنبال مدل مویی بروید که به صورت و فیگور شما هم بیاید. مثلا اگر مدل موی خروسی با جلوی سر ایستاده و بلند(faux hawk) در یک فصل مد شده است، به این معنی نیست که کسی که صورت بلند و کشیده‌ای دارد این مدل مو را انتخاب کند.

آیا سن انتخاب مدل مو را محدود می‌کند؟
سن در این مورد کاملا بی‌‌ربط است، مدل مو تنها بستگی به نوع مو و سلیقه‌ی شخصی دارد که از آن استفاده می‌کند. بسیاری از افراد مسن و میانسال هستند که کاملا شیک و مد به نظر می‌رسند. بنابراین سن ارتباطی به این موضوع ندارد. البته مطمئنا پدربزرگ شما مدل موی خروسی نمی‌گذارد! اما می‌تواند از مدل های جدید و جالبی که به او می‌آید، استفاده کند.
مدل های موی کلاسیک مردانه که در همه فصول و همیشه می تواند از آن استفاده کرد، کدام هستند؟ انواع مدل موی کلاسیک وجود دارد، اما یکی از مدل‌های موی کلاسیک که امروزه بسیار رایج است، مدل موی ( پریشان) textured است؛ این مدل مو شما را طوری نشان می‌دهد که انگار تازه از خوب بیدار شده‌ایدٰ اما مدلی جالب و زیبا است.

چه مدل موهایی به مراقبت کمتری نیاز دارد؟
مدل موهایی که به مراقبت کمتری نیاز دارد، نتیجه اصلاح موی درست و مناسب است. آرایشگر شما باید بتواند آرایش مناسب مو را براساس شکل صورت و فیگور شما انجام بدهد- چه شما یک صورت کشیده داشته‌باشید یا صورتی پهن و استخوانی- همچنین باید به فرم و بافت موی شما توجه کند. با اصلاح موی مناسب نیاز کمتری به مراقبت از مو وجود دارد.
اما مدل موهایی که به رسیدگی بیشتری نیاز دارد، معمولا مدلهایی است که به خوبی انجام نشده است و باید با به کار‌بردن مواد آرایشی بسیار به شکل خاصی دیده شود. بنابراین آرایش موی بد باعث می‌شود که از مواد آرایشی زیاد استفاده کنیم تا ظاهر موی دلخواه خود را داشته باشیم.

بزرگترین اشتباه آقایان در آرایش مو چیست؟
بزرگترین مشکل افراد در انتخاب محصولات آرایشی مناسب است. به عنوان مثال محصولاتی که بر پایه آب هستند و با نام کرم شناخته می شوند، باعث افزایش رطوبت موی شما می شود و برای کسانی که موی خشکی دارند، بسیار عالی است. محصولاتی که مات هستند و چندان براق نیستند، برای موهای معمولی بسیار خوب است. اگر شما از مواد آرایشی براق بر روی موی معمولی استفاده کنید، ظاهری چرب و روغنی پیدا‌می کنید. شما باید در همه چیز تعادل داشته باشید.
بنابراین افرادی با موی خشک باید از مواد مرطوب استفاده کنند تا موی خود را طبیعی‌تر و معمولی‌تر نشان بدهند و آقایانی که موی معمولی دارند باید از مواد مات و غیربراق استفاده کنند. همچنین از به کاربردن زیاد مواد آرایشی مو خودداری کنید. همچنین زمانی باید آنها را روی موی خود قرار بدهید که موی شما خشک باشد. شما باید همیشه شامپو مناسب موی خود را استفاده کنید، مثلا اگر موی صاف و شلی دارید، از شامپو مرطوب کننده استفاده نکنید، زیرا باعث می‌شود که موهایتان صافتر بشود و به سرتان بچسبد.

آیا رنگ کردن مو برای مردان خوب است؟
در حال حاضر داشتن موی خاکستری برای بسیاری از مردان جالب است و بعضی از آقایان موی سفید یا خاکستری را با موی طبیعی خود ترکیب می‌کنند؛ بسیاری از خانمها این رنگ مو را می پسندند. البته بعضی از مردان هم دوست دارند که موهای سفید خود را با رنگ کردن بپوشانند. در مورد های‌لایت آقایان هم اگر موی خود را یک درجه روشنتر یا یک درجه تیره‌تر کنند، خیلی واضح و مشخص نمی‌شود که کار متفاوتی انجام داده‌اند و شاید خوب و جالب به نظر برسد.

مغايرتهای زمان

 July 19th, 2010 by dr.hossein

مغايرتهای زمان ما
ارسال توسط دوست خوبمون محسن

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می
کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

فضای بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است

در جستجوی دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

عباراتی مانند “يکی از اين روزها” و “روزی” را از فرهنگ لغت خود خارج
کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم “يکی از اين روزها” بنويسيم همين
امروز بنويسيم

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ
چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند
آخرين لحظه باشد

چه کشکی، چه پشمی

 June 22nd, 2010 by bokontoosh-mamali

چه کشکی، چه پشمی؟! ...
(ارسال توسط دوست خوبمون مرتضی)

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد ….

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی…
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم…
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.

احمد شاملو

مـاجــرای : خـــــر ما از کره گی دم نداشت! …

(ارسال توسط دوست خوبمون سهیلا)

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.
خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !

مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !

جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .

قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.

بــــادکـــنـکهـــــا

 June 9th, 2010 by graniazon

بــــادکـــنـکهـــــا ! …
(ارسال توسط دوست خوبمون مجتبی)

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.
بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد .
سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد.
بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.
پسرکی سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.
تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :
” پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد”

دوست من … چیزی که باعث رشد آدمها میشه رنگ و ظواهر نیست …
رنگ ها … تفاوت ها … مهم نیستند … مهم درون آدمه، چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشونه و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشه.

اعتقاد به تاثیر دعـــــا! …
(ارسال توسط دوست خوبمون سهیلا)

پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد.
ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند.
يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد.
ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود.
اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد.
صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست.
اما ملا و مومنان البته چنين ادعايي را نپذيرفتند.

قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت:
نمي دانم چه حکمي بکنم !! من هر دو طرف را شنيدم، از يک سو ملا و مومناني قرار دارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند از سوي ديگر مرد مي فروشي که به تاثير دعا باور دارد …

از کتاب : ” پدران . فرزندان . نوه ها ”
اثر : پائولو کوئيلو.

آزادی

 June 7th, 2010 by grixree

یک گام هرچند کوچک! …
(ارسال توسط دوست خوبمون حمید)

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد.
مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند.
نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.

– صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
– این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
– دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد.
تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.
نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: “برای این یکی اوضاع فرق کرد… !”

آزادی ! …

(ارسال توسط دوست خوبمون منصور)

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید : چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه …
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد ؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!

مـــــــــــــــادر! …
(ارسال توسط دوست خوبمون کوروش)

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد.
مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی … فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود.
مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم .

وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ میخواهی ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

حقه هاي عجيبي که آدم به بدنش ميتونه بزنه؟

 May 27th, 2010 by hamid

حقه هاي عجيبي که آدم به بدنش ميتونه بزنه؟!!!

مي دانيم که درد جسماني علامت و نشانه ايجاد مشکل و ناهنجاري در بدن است و عوامل مختلفي باعث درد و ناراحتي جسماني مي شوند. بعضي از اين عوامل موقتي و برخي نيز طولاني مدت و نيازمند دارو و درمان هستند. در اينجا ما ترفند هايي را بيان مي کنيم که شما با دانستن و بکار بستن آنها، بعضي از درد ها را مي توانيد موقتا کاهش بدهيد.

خارش گلو
وقتي کودک بوديد، قلقلک دادن زير بغل شما يک سرگرمي جالب بود. حالا در بزرگسالان هم مي توان از اين ترفند براي رهايي از مشکل خارش گلو استفاده کرد. وقتي که سلول هاي عصبي گوش تحريک بشوند، باعث اسپاسم عضلات گلو و گردن شده و در نتيجه شما را از شر خارش گلو راحت مي کنند. پس قلقلک دادن گوش، باعث رفع خارش گلو مي گردد!

صداهاي فراصوت بالاتر از حد آستانه شنوايي را تجربه کنيد
اگر در محلي شلوغ و پر سر و صدا هستيد، بطرف راست خم شويد و سعي کنيد با گوش راست بشنويد! گوش راست براي شنيدن حرفهاي تند و سريع مناسب تر است. گوش چپ براي تميز و تشخيص دادن تن هاي موسيقي، قوي تر است.

بر درد آمپول غلبه کنيد
به راحتي با سرفه کردن در حين تزريقات، مي توانيد درد آمپول را کاهش دهيد. سرفه کردن در اصل يک ترفندي است که باعث افزايش سريع و موقتي فشار در قفسه سينه شده و مسيرهاي عصبي درد را مسدود مي کند.

از شر جرم هاي بيني راحت شويد
فين کردن شديد را فراموش کنيد. در اينجا يک ترفند بسيار سريع و آسان براي راحت شدن از جرم ها وجود دارد: بطور متناوب با زبان خود به سقف دهانتان ضربه بزنيد، سپس با يک انگشت خود وسط دو ابرو را فشار دهيد. اين کار باعث مي شود که تيغه بيني، عقب و جلو رفته و پس از ۲۰ ثانيه، جرم هاي متراکم شده و آماده تخليه مي شوند!

نوک انگشت تان را سوزانده ايد؟
اگر در اثر تماس ناگهاني با اجاق گاز يا قابلمه داغ نوک انگشت تان را سوزانده ايد، به سرعت قسمت آسيب ديده را تميز کنيد و با يک تکه يخ ماساژ بدهيد. اگر يخ نبود، از آب سرد نيز مي توانيد استفاده کنيد.

سرتان گيج مي رود و به دوران افتاده است
کافي است فقط يک دست تان را روي يک نقطه ثابت قرار دهيد، بسرعت دوران سرتان خوب مي شود. قسمتي از گوش که مسئول فقط تعادل است در داخل يک مايع شناور مي باشد، هر گاه اين مايع جابه جا بشود، تعادل شما بهم مي خورد، بکمک يک مرجع ثابت بيروني، مغز سريع تعادل خود را به دست مي آورد.

درد پهلو
گاهي به هنگام دويدن، پهلوي آدم درد مي گيرد. اين بخاطر آن است که بازدم شما با وقتي که پاي راست شما به زمين مي خورد، همزمان است. در نتيجه به ديافراگم شما فشار وارد مي شود، براي رهايي از اين درد کافي است، بازدم خود را با وقتي که پاي چپ شما به زمين مي خورد، همزمان کنيد.

جلوي خونريزي را با يک انگشت بگيريد
گرفتن بيني و به عقب برگرداندن سر، راه متداول جلوگيري از خونريزي بيني است، اما شما اگر مقداري پنبه را درست زير گردي لب بالايي، روي لثه بگذاريد و با يک انگشت آن را فشار دهيد، خونريزي قطع مي شود.

از نزديک بيني پيشگيري کنيد
نزديک بيني به ندرت ريشه ژنتيکي دارد، بلکه بيشتر از خيره شدن چشم به يک نقطه در فاصله کم ناشي مي شود. بنابراين بهتر است که هر از چندي، چشم هاي خود را ببنديد، به بدنتان کش و قوسي بدهيد، و نفس عميقي بکشيد و پس از چند ثانيه به آرامي نفس تان را رها کنيد، اين کار باعث استراحت عضلات غير ارادي هم مي شوند. در نتيجه چشم ها هم استراحت مي کنند.

خواب رفتگي
اگر دست شما موقع رانندگي يا نشستن، در اثر يک وضعيت نادرست بخواب رفته باشد، به آرامي حرکت دادن سر به چپ و راست، در کمتر از يک دقيقه مي تواند اين مشکل را حل کند و از شر گزگز و سوزني شدن دست راحت شويد.

زير آب نفس بکشيد
وقتي در زير آب هستيد، اين نبود اکسيژن نيست که شما را بي چاره مي کند، بلکه دي اکسيد کربن است که باعث اسيدي شدن خون و استيصال مي گردد. بنابراين کافي است ابتدا، قبل از شنا چند نفس کوتاه و سريع بکشيد تا ميزان اسيدي بودن خون پايين بيايد. با اين ترفند مغز شما مي پندارد که اکسيژن بيشتري در اختيار دارد! به اين ترتيب ده ثانيه زمان مي خريد.

درد دندان، آخ نگو
با يک تکه يخ، قسمت v شکل بين انگشتان اشاره و شست را بماليد، بسادگي درد دندان را کاهش مي دهيد.

رنج شیطان

 May 26th, 2010 by harriettvanders

رنج شیطان … !
(ارسال توسط دوست خوبمون مهدی)

شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !
حضرت یحیی فرمود : من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند .
شیطان گفت :‌مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند : …

۱) عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند

۲) دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف می خواهیم می گردانیم

۳) دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم ؛ زیرا فریب می خورند ؛ ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم ،؛ اما آنها دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند.
ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم .

قدرت باور ها …
(ارسال توسط دوست خوبمون مریم)

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند.
اما او موفق به این کار نشد.
پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند.
این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.
این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان …

این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.
او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود.
او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.
شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید.

عـــقــــاب … !
(ارسال توسط دوست خوبمون مهدی)

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.
عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن‌ها بزرگ شد.
در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند، برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می‌کرد.
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد …

روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.
او با شکوه تمام ، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید : این کیست؟
همسایه اش پاسخ داد :این یک عقاب است. سلطان پرندگان.
او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد.
زیرا فکر می کرد یک مرغ است.

اعتراف …
(ارسال توسط دوست خوبمون نگین)

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» …
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟» .

گربه شیطون …
(ارسال توسط دوست خوبمون محسن)

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.
آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.
وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.
این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره…..

یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.
بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و …خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.

یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه.
زنش گوشی رو برمیداره.
مرده میپرسه: ” اون گربه کره خر خونس؟”
زنش می گه آره.
مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم !!!

ماجراهای جالب مدیریتی

 May 18th, 2010 by dr.hossein

ماجراهای جالب مدیریتی

(ارسال از : سمانه)
مصاحبه شغلی

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شركتی، مدیر منابع انسانی شركت از مهندس جوان صفر كیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینكه چه مزایایی داده شود.»
مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه كامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیك و مدل بالا چیست؟»
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: شوخی می‌كنید؟
مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع كردی.

كارمند تازه وارد

مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می ‌زنی؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: نه
كارمند تازه وارد گفت: خوبه و سریع گوشی را گذاشت.

اشتباه موردی

كارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید: «معنی این چیست؟ شما 200 دلار كمتر از چیزی كه توافق كرده بودیم به من پرداخت كردید.»
رئیس پاسخ می دهد: «خودم می‌دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بیشتر به تو پرداخت كردم هیچ شكایتی نكردی.»
كارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش كنم.

تصمیم قاطع مدیریتی

روزی مدیر یكی از شركت های بزرگ در حالیكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میكرد.
جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌كنی؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از كیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی !

ما به كارمندان خود حقوق می‌دهیم كه كار كنند نه اینكه یكجا بایستند و بیكار به اطراف نگاه كنند.»
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از كارمند دیگری كه در نزدیكیش بود پرسید: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟
كارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: او پیك پیتزا فروشی بود كه برای كاركنان پیتزا آورده بود.

زنگ تفریح

مردی به یك مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یك طوطی كرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره كرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»
مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»
صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»
مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌
صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینكه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای كه در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»
و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: ‌ ۴۰۰۰ دلار.
مشتری: این طوطی چه كاری می تواند انجام دهد؟
صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند
.