Welcome to Iranian Party Center!
Hello, Guest!! Join Us!
Register

تفاوت دختر در ایران و آمریکا

 August 25th, 2010 by ebibaz

  1. امریکا

جنس: دختر

مکان: شمال اورگان، غرب ولایات المتحده

سن: بین بیست تا بیست و پنج

تحصیلات: فوق لیسانس رشته زیست شناسی، لیسانس بیوشیمی، دانشجوی دکترای میکروبیولوژی

موضوع پایان نامه: تاثیر میکرو ارگانیک های هوازی در محافظت گیاهان شاخه کریپتوناموس در برابر گرمایش جهانی

یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده روی سینه، پاها باز … در حال فیلمبرداری از تغییرات سبزینه یک گیاه 4.5 سانتی متری در اراضی حفاظت شده نوادا… به مدت 7 ساعت.

فعالیت های اجتماعی: عضو انجمن طرفدارن محیط زیست دختر زیر سی سال غرب آمریکا، عضو گروه حامیان طبیعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهیانه گروه دانشجویان حافظ محیط زیست، عضو انجمن فارغ التحصیلان ارشد زیر سی سال، صاحب سایت اجتماعی “فمینیست های مذکر گرا” ، شعار نویس گردهمایی های بزرگ کالیفرنیا….

آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: سه سال پیش…وقتی که در اتاق انتظار دفتر یک وکیل زن نشسته بود.

نوع لباس: شلوار جین..کفش کوهنوردی..تی شرت سفید با نوشته Peace Now

نوع آرایش: ترم سوم دانشگاه فهمید مانیکور پدیکور چیست!!

قد: مایکل جکسون منهای 20 سانت

تاثیر وزنی: روی کاپوت بیفتد موتور پایین می آید

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی سه تا

موضوع قالب اس ام اس: “رسیدی خونه عزیزم؟”

موضوع جالب روی دست: موی بلند در ناحیه ساعد

موسیقی مورد علاقه: کانتری

بیماری یا نارسایی: عطسه زیاد موقع طلوع آفتاب

محتویات داخل کوله: دستمال کاغذی، گوشی موبایل بلک بری، لپ تاپ، دفتر یادداشت، عینک دودی، دو سه تا خودکار، یک هندبوک رفرنس گیاه شناسی.. بلیط مترو

  1. ایران

جنس: دختر

مکان: شمال غرب تهران، ایران

سن: بین بیست تا بیست و پنج

تحصیلات: فوق دیپلم برق حسابداری یا دانشجوی لیسانس کامپیوتر شاخه نرم افزار پیام نور یا علمی کاربردی

موضع پایان نامه: تاثیر زبان برنامه نویسی C پلاس پلاس بر روابط دختر و پسر

یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده به پشت روی تخت، با خودکار اشعار ترانه جدید امینم روی ساعد دست نوشته می شود.

فعالیت های اجتماعی: تجمع در یک 206 با همکلاسی ها و کل کل دست فرمان با پسری که تویوتا کمری دارد.

آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: دیشب، ساعت دوازده و نیم….. در خانه دانشجویی دوستان و همین الان

نوع لباس: شلوار پلنگی گشاد، تی شرت مشکی با عکس “50 سنت” ، کتانی به سایز 52

نوع آرایش:

لب : بریتنی

مو: کامرون دیاز

تتو ابرو: آنجلینا جولی

سایه: شقایق فراهانی

سینه: رنه زوئلنگر

قد: یک چهار پایه + 20 سانت

تاثیر وزنی: روی کاپوت ماشین بیفتد…. دوباره بر می گردد بالا !

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی 167 تا

موضوع قالب اس ام اس: جغرافیا،فمینیسم، حکومت، لباس، جک، جواهر شناسی، عشق، روابط زن و شوهر، شب، ،سلامت جسمی روحی و کلمات قصار آنتونی رابینز

موضوع جالب روی دست: جای تیغ روی مچ

موسیقی مورد علاقه: هیوی متال

بیماری یا نارسایی: سوء تغذیه، میگرن مزمن، افسردگی شدید، زخم معده، پوکی استخوان، ریزش مو، عرق کف دست، پرخاشگری

محتویات داخل کوله: کبریت، چاقو، ام پی تری پلیر، گیم دستی پلی استیشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه،مهره مار، یک اتود، سی دی آهنگ های رضا پیشرو و زدبازی، یک بسته اولترا لایت

ماجرای حجت الاسلام حسینی

 August 25th, 2010 by gradwohl

کم وبیش بابرنامه ی اخلاق درخانواده که توسط حجت الاسلام حسینی هرهفته درتلویزیون اجرامیشد اشنایی دارند. چرا چندین سال است این برنامه با وجود اینکه طرفدارانی را هم پیدا کرده بود اکنون اجرا نمی شود.

البته برای بیخبران و جاهلان ارزش داشت و گرنه مزخرفترین برنامه بود که هر هفته آقای حسینی با برنامه ای جدید و تمسخرامیز برصفحه ی تلویزیون ظاهرمی شد. و هدف اصلی ش امربه معروف و نهی از منکرات بود و جوانان را از گناهان بر حذر می داشت.

زیاد حاشیه روی نکنیم چون خود این برنامه نکات خیلی احمقانه ی داشت و خود فصل جداگانه ای دارد اگر به شرح ان بپردازیم .
واما ماجرای هلمت هوفر بازرگان آلمانی که چگونه به دام رژیم افتاد وکمی مانده بود روی چوبه ی دار برود.
داستان از روزی آغاز می شود که دادگاه میکونوس تمام سران ایران را قاتل وتروریست خواند البته بامدرک و متهمان اصلی که دکتر سعیدشرفکندی ویارانش راناجوانمردانه به شهادت رساندند توسط قاضی شجاع آلمانی همگی حکم گرفتند که سه متهم ردیف دوم لبنانی بودند ومتهم ردیف اول کاظم دارابی ایرانی وبه ابدمحکوم گشت .اکنون درزندان آلمان اب خنک می خورد . رژیم اخوندی برای ازادی دارابی ازهیچ کوششی دریغ نکرد اما نتوانست کاظم دارابی را ازادنماید .این بود که تصمیم به توطئه گرفتند .
آقای هلمت هوفر که بازرگان ثروتمندی بود ودرمشهد دفتربازرگانی داشت .سوژه ی خوبی بود که اطلاعات رژیم می خواست .انان دختر زیبایی را درس دادند که با آقای هوفراشنا شود واین اشنای تاحدی رفت که مستر هوفر با دخترک معاشقه می کرد وسرانجام شبی که با دختر ایرانی در مشهد همبستر بود به دام اطلاعات افتاد.

و این همان چیزی بود که رژیم می خواست فردای ان روز تمام اخبار ورسانه ها خبراز بازرگان آلمانی ورابطه ی نامشروع با دختر مسلمان در جهان پخش شد وبازرگان نگون بخت که به زندان افتاده بود حاکم شرع فورا حکم اعدام برای وی صادرنمود .

کشورآلمان به تب وتاب افتاد که چطور چنین کاری اجرا می شود و هر چند گاهی حکومت برای ترساندن آلمان دربوق و کرنا میدمید که فلان روز بازرگان به جرم گناه محصنه اعدام خواهد شد.
وزارت خارجه ی آلمان که تحت فشار خانواده هلمت هوفر افتاده بود دست به هرکاری میزد برای ازادی این بازرگان اما بی نتیجه وسرویسهای امنیتی ایران تنها یک راه برای نجات جان بازرگان به طورمحرمانه پیشنهاد کرده بودند .ازادی کاظم دارابی درقبال ازادی هلمت هوفر .اما قاضی آلمانی هرگز این معامله را نپذیرفت . و اما آن سوی قضیه.
جناب آقای حسینی از سوی فرهنگ سرای ایرانی به آلمان دعوت شده بود وچندتا سمینارهم داشت سرویس امنیتی آلمان که سخت درتلاش آزادی بازرگان خودبودند.
آقای حسینی را طعمه ی خوبی دانستند . آنان آقای حسینی را به بهانه ی انکه مردی بسیار روشنفکر وعالم است پیاپی دعوت می کردند ویک دختر بسیارجذاب وخوشگل را به آقای حسینی معرفی نمودند که گویا دخترک می خواهدبه دین اسلام بگرود .حسینی استقبال خوبی از خانم جذاب کرد واز دین اسلام چنان چرندیاتی می گفت که دخترک سخت متاثرشده بود اما درباطن آقای حسینی میسوخت برای این دختر خوش تیپ!

دختر شب درهتل مهمان آقای حسینی شد غافل ازاینکه اتاق آقای حسینی پرازدوربین مخفی ودستگاه شنوداست .بالاخره آقای حسینی درس اخلاق را به دخترگفت از اول شب تا صبح لخت بادختر عشق بازی و….را انجام داد .
دولت المان بدون سروصدا نسخه ای از فیلم سوپر آقای حسینی با دختر آلمانی را به سفارت خود درایران فرستاد وتقدیم سران جمهوری اسلامی کرد .سران حکومت که فیلم را نگاه کردند می خواستند طفره روند وان راساختگی قلمداد می کردند اما سفیر آلمان با خونسردی گفت ما نه بوق وکرنا می زمیم ونه اعدام می کنیم فقط این فیلم راپخش می کنیم وآقای حسینی هم ازاد است .دولت ایران دیگرسخت گیر افتاده بود .:چه می خواهید؟ “بازرگان باید هرچه سریعتر ازادشود.”وکمتراز 24 ساعت بازرگان آزاد شد!!

ناگفته نماند که نسخه ای هم برای خانواده ی حجت اسلام حسینی ازاین سی دی ارسال شد. دوتا همسر حسینی تا به فیلم نگاه کردند شوکه شدند .باورکردنی نبود .هرچه بگندد نمکش می زنند وای به روزیکه بگنند نمک .

آقای حسینی پس از چندروز از مسافرت باز گشت وبیخبر ازهمه چیز به خانه که رسید دوباره نمایش شروع شد :”سلام همسران وفادارمن حتما درغیاب من بسی دلتنگ بودید کادوهای هم برایتان اورده ام”! .بیچاره خبرنداشت که پیشترکادو رسیده بود! “افتابه بیاورید کار واجب دارم” و همسران افتابه راپرازاسید کرده بودند وحسینی بیخبر که با اسید طهارت گرفت پس از چند لحظه به داد و فریاد افتاد! تمام دستگاه تناسلی اش سوخته بود.

چطوري ميفهمي که الان در سال 2010 هستي

 August 18th, 2010 by admin

چطوري ميفهمي که الان در سال 2010 هستي؟

1- یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن
2- واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته
3- رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه
4- ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل
5- وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری، بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی.
6- صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله
8- الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی
9- اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره
10- الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه
11- و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی
12- دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری

شادو سر حال باشین

اقـتــصــــاد گـــــــاوی

 August 4th, 2010 by cina

اقـتــصــــاد گـــــــاوی ! …

(ارسال توسط دوست خوبمون محسن)

اقتصاد گاوی : دو تا گاو ماده دارين …

يكيش رو میفروشين و يه گاو نر میخرين … به تعداد گاوهای گله ی شما افزوده میشه و اقتصاد رشد میكنه … پول براتون همينطور سرازير میشه و میتونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين .

اقتصاد هندی : دو تا گاو ماده دارين …

اونها رو میپرستين و عبادت میكنين !

اقتصاد پاكستانی : هيچ گاوی ندارين …

ادعا میكنين كه گاوهای هندی مال شما هستن . از آمريكا طلب كمك مالی میكنين … از چين طلب كمك نظامی میكنين … از انگليس هواپيماهای جنگی … از ايتاليا توپ و تانك … از آلمان تكنولوژی … از فرانسه زيردريايی … از سوييس وام بانكی … از روسيه دارو … و از ژاپن تجهيزات … با تمام اين امكانات گاوها رو میخرين و بعد ادعا میكنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين !

اقتصاد آمريكايی : دو تا گاو ماده دارين …

يكيش رو میفروشين و دومی رو تحت فشار مجبور میكنين كه به اندازهی ۴ تا گاو شير توليد كنه … وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی میكنين … تقصير رو گردن يه كشور گاودار میاندازين و بعد طبيعتا اون كشور يه خطر بزرگ برای بشريت به حساب مياد … يه جنگ برای نجات جهان به راه میاندازين و گاوها رو به چنگ ميارين !

اقتصاد فرانسوی : دو تا گاو ماده دارين …

دست به اعتصاب میزنين! چون میخواين سه تا گاو داشته باشين !

اقتصاد آلمانی : دو تا گاو ماده دارين …

اونها رو تحت مهندسی ژنتيك قرار میدين … بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر میكنن و ماهی يه وعده غذا میخورن و خودشون شيرشون رو میدوشن !

اقتصاد انگليسی : دو تا گاو ماده دارين …

كه هر دو تاشون جنون گاوی دارن !

اقتصاد ايتاليايی : دو تا گاو ماده دارين …

نمیدونين كه اونها كجا هستن … پس بیخيال میشين و میرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون

اقتصاد سوييسی : ۵۰۰۰ تا گاو ماده دارين…

هيچكدومشون مال خودتون نيستن … از كشورهای ديگه پول میگيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه میدارين !

اقتصاد ژاپنی : دو تا گاو ماده دارين…

اونها رو از نو طراحی ژنتيكی میكنين … هيكل گاوهاتون يكدهم اندازهی طبيعی میشه و ۲۰ برابر معمول هم شير توليد میكنن … بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون و آدامس با شخصيت گاوهاتون با چشمهای درشت میسازين و اسمش رو میذارين  Cowkemon و توی تمام جهان پخش میكنين و میفروشين !

اقتصاد روسی : دو تا گاو ماده دارين …

اونها رو میشمرين و متوجه میشين كه ۵ تا گاو دارين … اونها رو دوباره میشمرين و میفهمين كه ۴۲ تا گاو دارين … اونها رو دوباره میشمرين و متوجه میشين كه ۱۷ تا گاو دارين … يه بطری مشروب ديگه باز میكنين و به خوردن و شمردن ادامه میدين !

اقتصاد چينی : دو تا گاو ماده دارين….

۳۰۰ نفر آدم دارين كه گاوها رو میدوشن … بعد ادعا میكنين كه سيستم استخدامی و شغلی كاملی دارين و توليدات گاویتون در سطح بالايی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بيان كنه بازداشت میكنين!

اقتصاد ايرانی : دو تا گاو ماده دارين….

كه هر دو تاشون از باباتون به ارث رسيده … يكیش رو دولت بابت عوارض و ماليات و سهم بنيادهای مختلف  ضبط میكنه.  دومی رو هم قربونی میكنين و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم وعقل درست و حسابی و … و غيره می كنين ! و اقتصاد كماكان فلج می مونه

پیمانکار

 August 4th, 2010 by harriettvanders

پیمانکار آمریکایی، مکزیکی، ایرانی ! …
(ارسال توسط دوست خوبمون داریوش)

تعمير و نگهداري از كاخ سفيد بصورت يك مناقصه مطرح شد.
يك پيمانكار آمريكايي، يك مكزيكي و يك ايراني در اين مناقصه شركت كردند.

پيمانكار آمريكايي پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را 900 دلار اعلام كرد.
مسؤل كاخ سفيد دليل قيمت گذاري اش را پرسيد و وي در پاسخ گفت:
400 دلار بابت تهيه مواد اوليه + 400 دلار بابت هزينه هاي كارگران و … + 100 دلار استفاده بنده.

پيمانكار مكزيكي هم پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را 700 دلار اعلام كرد.
300 دلار بابت تهيه مواد اوليه + 300 دلار بابت هزينه هاي كارگران و … + 100 دلار استفاده بنده.

ما نوبت به پيمانكار ايراني كه رسيد بدون محاسبه و بازديد از محل به سمت مسؤل كاح سفيد رفت
و در گوشش گفت: قيمت پيشنهادي من 2700 دلار است!!!
مسؤل كاخ سفيد با عصبانيت گفت: تو ديوانه شدي، چرا 2700 دلار؟!!!!!
پيمانكار ايراني در كمال خونسردي در گوشش گفت: آرام باش …
..
1000 دلار براي تو …… و 1000 براي من ……. و انجام كار هم با پيمانكار مكزيكي.
و پيمانكار ايراني در مناقصه پيروز شد !!!!

نامه پيرزن به خدا !

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.

اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن …

کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند …

همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :

خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند

چنگیزخان و شاهین

 June 22nd, 2010 by behviz

چنگیزخان و شاهین! …
(ارسال توسط دوست خوبمون یاسر)

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.
همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.
شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.
چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.
گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه یک معجزه! جرگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت.
پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود.
جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن.
یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین.
همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد.
چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود.
چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند.
اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است.
اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.
دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

شیطان و مرد نمازگذار! …

(ارسال توسط دوست خوبمون رضا)

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

بــــــــــــــرو زن بــگـیــر

 June 7th, 2010 by grixepipleree

بــــــــــــــرو زن بــگـیــر! …
(ارسال توسط دوست خوبمون بهزاد)

1- روزي از ميلتون؛ شاعر معروف انگليسي پرسيدند : چرا وليعهد انگلستان مي تواند در چهارده سالگي بر تخت سلطنت بنشيند و سلطنت كند ؛ اما تا هيجده سال نداشته باشد نمي تواند ازدواج كند ؟؟
گفت : بخاطر اينكه اداره كردن يك مملكت از اداره كردن يك زن بمراتب آسان تر است !!!

2- بهاء الواعظين مي نويسد : در ابتداي مشروطه ؛ به خانه اي رفتم ؛ پير زن و دختر جواني آنجا بودند .
پير زن پرسيد : منظور از مشروطه چيست ؟؟
گفتم : قوانين جديد .
گفت : مثلا چه ؟
به شوخي گفتم : مثلا دختران جوان را به پير مردان دهند و زنان پير را به جوانان !
دخترش گفت : اين چه فايده دارد ؟؟
پير زن بلافاصله به دخترش گفت : اي بي حيا ! حالا كار تو به جايي رسيده كه بر قانون مشروطه ايراد ميگيري ؟؟!!

3- براي ازدواج كردن لحظه‌اي درنگ نكنيد ، اگر زن خوبي نصيبتان شود، خوشبخت مي‌گرديد
و اگر زن بدي گيرتان آمد مثل من فيلسوف مي شويد
<< سقراط >>

4- يه ضرب المثل چيني هست كه ميگه: اگه از دوران مجرديت لذت نمي برو، ازدواج كن.
اونوقت حتما از دوران مجرديت لذت مي بري!

مهندسی و مدیریت! …
(ارسال توسط دوست خوبمون علیرضا)

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
“ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی “۱٨’۲۴’ ۸۷ و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱’ ۳۷ هستید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین :بله، از کجا فهمیدید؟؟
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید.
قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

انــواع زن هـا و مــرد هـا ! …

(ارسال توسط دوست خوبمون محسن)

انواع زن‌ها
زنها مثل اطو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می کنند البته بدون بخارش هم بدرد نمی‌خورد.
زن ها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و ظریفی دارند اما باطنشان اشک آدم رو در می‌آورد.
زنها مثل سکوت هستند با کوچکترین حرفی میشکنند.
زنها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم مرتب رنگ عوض می کنند.
زنها مثل تخت خوابگاه هستند نوها و تازه هایشان کمیابند و کهنه هایش هم سرو صدا زیاد می کنند.
زن ها مثل الکل هستند دیر بجنبی همهشان می پرند.
زنها مثل عینک دودی هستند با هردودنیا را تیره و تار می بینی.
زنها مثل ظرف سفالی هستند بدون رنگ و لعاب جلوه ای ندارند.
زنها مثل کامپیوتر هستند یک بار خودش را میگیری و یک عمر لوازم جانبی آنرا.
زنها مثل کیک خامه ای هستند با نگاه اول آب از لب و لوچه آدم آویزان می شود اما کمی بعد دل آدم را میزند.
زنها مثل زیر شلواری هستند مردا با هیچکدامشان جرأت نمی کنند به بازار بروند.
زنها مثل لاستیک سواری هستند کمتر از چهارتا بیفایده است.
زنها مثل بچه ها هستند تا وقتی که ساکتند خوبند.

انواع مردها
مردها مثل مخلوط کن هستند در هر خانه یکی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد
مردها مثل آگهی بازرگانی هستند حتی یک کلمه از چیزهائی را که میگویند نمیتوان باور کرد
مردها مثل کامپیوتر هستند. کاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند
مردها مثل سیمان هستند. وقتی جائی پهنشان میکنی باید با کلنگ آنها را از جا بکنی
مردها مثل طالع بینی مجلات هستند. همیشه به شما میگویند که چه بکنید و معمولاً اشتباه می گویند.
مردها مثل جای پارک هستند. خوب هایشان قبلا اشغال شده و آنهائی که باقی مانده اند یا کوچک هستند یا جلوی درب منزل مردم
مردها مثل پاپ کورن ( ذرت بو داده ) هستند. بامزه هستند ولی جای غذا را نمی گیرند
مردها مثل باران بهاری هستند . هیچوقت نمیدانید کی می آیند ، چقدر ادامه دارد و کی قطع میشود
مردها مثل پیکان دست دوم هستند ارزان هستند و غیر قابل اطمینان.
مردها مثل موز هستند، هرچه پیرتر میشوند وارفته تر میشوند
مردها مثل نوزاد هستند، در اولین نگاه شیرین و بامزه هستند اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته می شوید

رسیدن به کمال

 May 26th, 2010 by harriettvanders

رسیدن به کمال … !
(ارسال توسط دوست خوبمون رضا)

در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود … او با گریه گفت: کمال در بچه من “شایا” کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است.
اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند.
بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.
کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند … پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند
و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند.
شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن…؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است.
فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم ….

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه … اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند.
توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت.
شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد … اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید.
وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید.
دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند …
همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه…! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه …

پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند …

این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم
هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم
اطرافیان ما هم همین طورند
پس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم
بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو.