حکایت بحلول و آب انگور
حکایت بحلول و آب انگور (ارسال توسط دوست خوبمون محمد) (در جواب مطلب دیروز درباره خمس و زکات) روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه پرسید: پس چگونه [...]
سنگ تراش
سنگ تراش (ارسال توسط دوست خوبمون مرتضی) روزي، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد [...]
نمک شناس
نمک شناس (ارسال توسط دوست خوبمون نیلوفر) او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكيل داده بودند روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند در حين صحبتهاشان گفتند: چرا ما هميشه با فقرا و آدمهايى معمولى سر و كار داريم و قوت لا يموت آنها را از چنگشان بيرون مى [...]
گوهر و گردو
گوهر و گردو (ارسال توسط دوست خوبمون سعید) می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته [...]
داستان رز
داستان رز (ارسال توسط مجتبی) در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم [...]
خانه ای داشته باشم پر دوست
خانه ای داشته باشم پر دوست (فریدون مشیری)
(ارسال توسط دوست خوبمون مهدی)من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هرکسي مي خواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانه ي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟
...
Read Post »
شوخی با آبادانی های عزیز
آبادانیه میره تو یه کتابفروشی میگه : وولک پوستر مو رو داری ؟ کتابفروش میگه : نه آبادانیه می گه : وی ی ی تو هم تموم کردی ؟! يه آبادانيه وسط خيابون ايستاده بوده يه هو مي بينه سيل داره همه جا رو مي گيره. عينک ريبونشو در مي آره مي زاره رو دمپايي [...]













