حکایت بحلول و آب انگور
January 31st, 2010 by biji
حکایت بحلول و آب انگور
(ارسال توسط دوست خوبمون محمد)
(در جواب مطلب دیروز درباره خمس و زکات)
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟
بهلول گفت: نه
پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟
بهلول گفت: نه
پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت: نگاه کن
من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟
گفت: نه
بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟
گفت: نه
سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد
مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست
بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم
این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی

