Welcome to Iranian Party Center!
Hello, Guest!! Join Us!
Register

چگونه يك خبر بد را اطلاع دهيم

 August 30th, 2010 by biji

راهروی بيمارستان – روز – داخلي

زني جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي “اتاق عمل”.

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج مي شود. زن نفسش را در سينه حبس مي کند. دکتر به سمت او مي رود. زن با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند…

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم… بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي، روي تخت جابجاش کني، حمومش کني، زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت کني… اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده…

با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن زن شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد. سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود.
با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه زن مي گذارد و میگوید: شوخي کردم… شوهرت همون اولش مُرد

تفاوت دختر در ایران و آمریکا

 August 25th, 2010 by ebibaz

  1. امریکا

جنس: دختر

مکان: شمال اورگان، غرب ولایات المتحده

سن: بین بیست تا بیست و پنج

تحصیلات: فوق لیسانس رشته زیست شناسی، لیسانس بیوشیمی، دانشجوی دکترای میکروبیولوژی

موضوع پایان نامه: تاثیر میکرو ارگانیک های هوازی در محافظت گیاهان شاخه کریپتوناموس در برابر گرمایش جهانی

یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده روی سینه، پاها باز … در حال فیلمبرداری از تغییرات سبزینه یک گیاه 4.5 سانتی متری در اراضی حفاظت شده نوادا… به مدت 7 ساعت.

فعالیت های اجتماعی: عضو انجمن طرفدارن محیط زیست دختر زیر سی سال غرب آمریکا، عضو گروه حامیان طبیعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهیانه گروه دانشجویان حافظ محیط زیست، عضو انجمن فارغ التحصیلان ارشد زیر سی سال، صاحب سایت اجتماعی “فمینیست های مذکر گرا” ، شعار نویس گردهمایی های بزرگ کالیفرنیا….

آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: سه سال پیش…وقتی که در اتاق انتظار دفتر یک وکیل زن نشسته بود.

نوع لباس: شلوار جین..کفش کوهنوردی..تی شرت سفید با نوشته Peace Now

نوع آرایش: ترم سوم دانشگاه فهمید مانیکور پدیکور چیست!!

قد: مایکل جکسون منهای 20 سانت

تاثیر وزنی: روی کاپوت بیفتد موتور پایین می آید

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی سه تا

موضوع قالب اس ام اس: “رسیدی خونه عزیزم؟”

موضوع جالب روی دست: موی بلند در ناحیه ساعد

موسیقی مورد علاقه: کانتری

بیماری یا نارسایی: عطسه زیاد موقع طلوع آفتاب

محتویات داخل کوله: دستمال کاغذی، گوشی موبایل بلک بری، لپ تاپ، دفتر یادداشت، عینک دودی، دو سه تا خودکار، یک هندبوک رفرنس گیاه شناسی.. بلیط مترو

  1. ایران

جنس: دختر

مکان: شمال غرب تهران، ایران

سن: بین بیست تا بیست و پنج

تحصیلات: فوق دیپلم برق حسابداری یا دانشجوی لیسانس کامپیوتر شاخه نرم افزار پیام نور یا علمی کاربردی

موضع پایان نامه: تاثیر زبان برنامه نویسی C پلاس پلاس بر روابط دختر و پسر

یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده به پشت روی تخت، با خودکار اشعار ترانه جدید امینم روی ساعد دست نوشته می شود.

فعالیت های اجتماعی: تجمع در یک 206 با همکلاسی ها و کل کل دست فرمان با پسری که تویوتا کمری دارد.

آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: دیشب، ساعت دوازده و نیم….. در خانه دانشجویی دوستان و همین الان

نوع لباس: شلوار پلنگی گشاد، تی شرت مشکی با عکس “50 سنت” ، کتانی به سایز 52

نوع آرایش:

لب : بریتنی

مو: کامرون دیاز

تتو ابرو: آنجلینا جولی

سایه: شقایق فراهانی

سینه: رنه زوئلنگر

قد: یک چهار پایه + 20 سانت

تاثیر وزنی: روی کاپوت ماشین بیفتد…. دوباره بر می گردد بالا !

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی 167 تا

موضوع قالب اس ام اس: جغرافیا،فمینیسم، حکومت، لباس، جک، جواهر شناسی، عشق، روابط زن و شوهر، شب، ،سلامت جسمی روحی و کلمات قصار آنتونی رابینز

موضوع جالب روی دست: جای تیغ روی مچ

موسیقی مورد علاقه: هیوی متال

بیماری یا نارسایی: سوء تغذیه، میگرن مزمن، افسردگی شدید، زخم معده، پوکی استخوان، ریزش مو، عرق کف دست، پرخاشگری

محتویات داخل کوله: کبریت، چاقو، ام پی تری پلیر، گیم دستی پلی استیشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه،مهره مار، یک اتود، سی دی آهنگ های رضا پیشرو و زدبازی، یک بسته اولترا لایت

ماجرای حجت الاسلام حسینی

 August 25th, 2010 by gradwohl

کم وبیش بابرنامه ی اخلاق درخانواده که توسط حجت الاسلام حسینی هرهفته درتلویزیون اجرامیشد اشنایی دارند. چرا چندین سال است این برنامه با وجود اینکه طرفدارانی را هم پیدا کرده بود اکنون اجرا نمی شود.

البته برای بیخبران و جاهلان ارزش داشت و گرنه مزخرفترین برنامه بود که هر هفته آقای حسینی با برنامه ای جدید و تمسخرامیز برصفحه ی تلویزیون ظاهرمی شد. و هدف اصلی ش امربه معروف و نهی از منکرات بود و جوانان را از گناهان بر حذر می داشت.

زیاد حاشیه روی نکنیم چون خود این برنامه نکات خیلی احمقانه ی داشت و خود فصل جداگانه ای دارد اگر به شرح ان بپردازیم .
واما ماجرای هلمت هوفر بازرگان آلمانی که چگونه به دام رژیم افتاد وکمی مانده بود روی چوبه ی دار برود.
داستان از روزی آغاز می شود که دادگاه میکونوس تمام سران ایران را قاتل وتروریست خواند البته بامدرک و متهمان اصلی که دکتر سعیدشرفکندی ویارانش راناجوانمردانه به شهادت رساندند توسط قاضی شجاع آلمانی همگی حکم گرفتند که سه متهم ردیف دوم لبنانی بودند ومتهم ردیف اول کاظم دارابی ایرانی وبه ابدمحکوم گشت .اکنون درزندان آلمان اب خنک می خورد . رژیم اخوندی برای ازادی دارابی ازهیچ کوششی دریغ نکرد اما نتوانست کاظم دارابی را ازادنماید .این بود که تصمیم به توطئه گرفتند .
آقای هلمت هوفر که بازرگان ثروتمندی بود ودرمشهد دفتربازرگانی داشت .سوژه ی خوبی بود که اطلاعات رژیم می خواست .انان دختر زیبایی را درس دادند که با آقای هوفراشنا شود واین اشنای تاحدی رفت که مستر هوفر با دخترک معاشقه می کرد وسرانجام شبی که با دختر ایرانی در مشهد همبستر بود به دام اطلاعات افتاد.

و این همان چیزی بود که رژیم می خواست فردای ان روز تمام اخبار ورسانه ها خبراز بازرگان آلمانی ورابطه ی نامشروع با دختر مسلمان در جهان پخش شد وبازرگان نگون بخت که به زندان افتاده بود حاکم شرع فورا حکم اعدام برای وی صادرنمود .

کشورآلمان به تب وتاب افتاد که چطور چنین کاری اجرا می شود و هر چند گاهی حکومت برای ترساندن آلمان دربوق و کرنا میدمید که فلان روز بازرگان به جرم گناه محصنه اعدام خواهد شد.
وزارت خارجه ی آلمان که تحت فشار خانواده هلمت هوفر افتاده بود دست به هرکاری میزد برای ازادی این بازرگان اما بی نتیجه وسرویسهای امنیتی ایران تنها یک راه برای نجات جان بازرگان به طورمحرمانه پیشنهاد کرده بودند .ازادی کاظم دارابی درقبال ازادی هلمت هوفر .اما قاضی آلمانی هرگز این معامله را نپذیرفت . و اما آن سوی قضیه.
جناب آقای حسینی از سوی فرهنگ سرای ایرانی به آلمان دعوت شده بود وچندتا سمینارهم داشت سرویس امنیتی آلمان که سخت درتلاش آزادی بازرگان خودبودند.
آقای حسینی را طعمه ی خوبی دانستند . آنان آقای حسینی را به بهانه ی انکه مردی بسیار روشنفکر وعالم است پیاپی دعوت می کردند ویک دختر بسیارجذاب وخوشگل را به آقای حسینی معرفی نمودند که گویا دخترک می خواهدبه دین اسلام بگرود .حسینی استقبال خوبی از خانم جذاب کرد واز دین اسلام چنان چرندیاتی می گفت که دخترک سخت متاثرشده بود اما درباطن آقای حسینی میسوخت برای این دختر خوش تیپ!

دختر شب درهتل مهمان آقای حسینی شد غافل ازاینکه اتاق آقای حسینی پرازدوربین مخفی ودستگاه شنوداست .بالاخره آقای حسینی درس اخلاق را به دخترگفت از اول شب تا صبح لخت بادختر عشق بازی و….را انجام داد .
دولت المان بدون سروصدا نسخه ای از فیلم سوپر آقای حسینی با دختر آلمانی را به سفارت خود درایران فرستاد وتقدیم سران جمهوری اسلامی کرد .سران حکومت که فیلم را نگاه کردند می خواستند طفره روند وان راساختگی قلمداد می کردند اما سفیر آلمان با خونسردی گفت ما نه بوق وکرنا می زمیم ونه اعدام می کنیم فقط این فیلم راپخش می کنیم وآقای حسینی هم ازاد است .دولت ایران دیگرسخت گیر افتاده بود .:چه می خواهید؟ “بازرگان باید هرچه سریعتر ازادشود.”وکمتراز 24 ساعت بازرگان آزاد شد!!

ناگفته نماند که نسخه ای هم برای خانواده ی حجت اسلام حسینی ازاین سی دی ارسال شد. دوتا همسر حسینی تا به فیلم نگاه کردند شوکه شدند .باورکردنی نبود .هرچه بگندد نمکش می زنند وای به روزیکه بگنند نمک .

آقای حسینی پس از چندروز از مسافرت باز گشت وبیخبر ازهمه چیز به خانه که رسید دوباره نمایش شروع شد :”سلام همسران وفادارمن حتما درغیاب من بسی دلتنگ بودید کادوهای هم برایتان اورده ام”! .بیچاره خبرنداشت که پیشترکادو رسیده بود! “افتابه بیاورید کار واجب دارم” و همسران افتابه راپرازاسید کرده بودند وحسینی بیخبر که با اسید طهارت گرفت پس از چند لحظه به داد و فریاد افتاد! تمام دستگاه تناسلی اش سوخته بود.

ازدواج در ايران باستان

 August 25th, 2010 by mass1363m

وَد (ازدواج) در ايران باستان
(ارسال از محسن)

در ایران باستان و آیین زرتشت تعدد زوجات روا نيست و گفته شده همانگونه که يک زن نمي‌تواند در يک زمان بيش از يک شوهرداشته باشد مرد نيز نمي‌تواند در آن واحد دو يا چند زن داشته باشد.

اختيار زن دوم در شرايطي خاص و سخت که در آيين نامه زرتشتيان آمده جايز است نظيراينکه زن اول فوت شده باشد..

در ايران باستان تنها در صورتي فرد مي‌توانست با وجود زن اول زن ديگر اختيار کند که زن اول به تشخيص پزشک عقيم بوده و خود موافقت خويش را براي اين کار اعلام کند و رضايت داشته باشد هدف از اين عمل نيز بقا نسل و پرورش فرزنداني نيک براي دين و دنياست…

در مورد انواع پيوند زناشويي در ايران باستان گفتني است که زن و مرد زرتشتي به 5 صورت و تحت عناوين : پادشاه زن ، چاکر زن ، ايوک زن ، ستر زن ، خودسر زن پيوند زناشويي مي‌بستند که هر يک جداگانه به شرح زير است:

پادشاه زن : اين نوع ازدواج به حالتي گفته مي‌شد که دختري پس از رسيدن به سن بلوغ با موافقت پدر و مادر خود با پسري ازدواج مي‌کرد و پادشاه زن از کاملترين حقوق و مزاياي زناشويي برخوردار بود و کلا همه دختراني که براي نخستين بار و با رضايت پدر و مادر ازدواج مي‌کردند، پيوند زناشويي آنان تحت عنوان پادشاه زن ثبت مي‌شد …

چاکر زن: اين نوع ازدواج به حالتي اطلاق مي‌شد که زني بيوه به عقد و ازدواج با مرد ديگري در مي‌آمد. اين زن با زندگي در خانه شوهر دوم خود حقوق و مزاياي پادشاه زن را در سراسر زندگي مشترک دارا بود، ولي پس از مرگ آيين کفن و دفن و ساير مراسم مذهبي اش تا سي روزه توسط شوهر دوم يا بستگانش برگزارمي‌شد. ولي هزينه هاي مراسم بعد از سي روزه به عهده بستگان شوهر اولش بود، چون معتقد بودند در دنياي ديگر اين زن از آن نخستين شوهر خود خواهد بود و به همين علت پيوند دوم او تحت عنوان چاکر زن ياد مي‌شد.

حال براي برخي ناآگاهان پيوند زناشويي از نوع چاکر زن را اختيار کردن زن صيغه اي توسط پدران ما در گذشته قلمداد کرده و پادشاه زن را زن عقدي بيان مي‌کنند که صحت ندارد…

ايوک زن : اين نوع ازدواج زماني اتفاق مي‌افتاد که مردي دختر يا دختراني داشت و فرزند پسر نداشت و ازدواج تنها دختر يا کوچکترين دخترش تحت عنوان ايوک ثبت مي‌شد و رسم بر اين بود که اولين پسر تولد يافته از اين ازدواج به فرزندي پدر دختر در مي‌آمد و به جاي نام پدرش نام پدر دختر را بعد از نامش مي‌آوردند و اين نوع ازدواج باعث شده که برخي افراد غير مطلع برچسب ازدواج با محارم را به زرتشتيان و ایرانیان باستان بزنند و اظهار کنند که پدر با دختر خود ازدواج مي‌کرده است.

اينک اشتباه افراد ناآگاه کاملا مشخص شد و اتهام ازدواج با محارم کاملا مردود است…

ستر زن : وقتي که فرد بالغي بدون ازدواج در مي‌گذشت، پدر و مادر يا خويشان اين فرد موظف بودند به خرج خود و به ياد فرد درگذشته دختري را به ازدواج پسري در مي‌آورند. شرط اين نوع ازدواج آن بود که دختر و پسر متعهد مي‌شدند که در آينده يکي از پسران خود را به فرزند خواندگي فرد درگذشته بدون زن و فرزند درآورند …

خودسر زن : اگر دختري و پسري پس از رسيدن به سن بلوغ برخلاف ميل والدين خود خواستار ازدواج با يکديگر مي‌شدند و مصر بر اين امر نيز بودند، با وجود مخالفت والدين ازدواج آنها منع قانوني نداشت و زير عنوان خودراي زن ثبت مي‌گرديد و در اين بين دختر از ارث محروم مي‌شد، مگر اينکه والدينش به خواست خود چيزي به او مي‌دادند يا وصيت مي‌نمودند که بدهند…

اين نوع ازدواج ها در ايران باستان انجام مي‌شد امروزه ازدواج ها تحت اين عناوين ثبت نمي‌شود…

گفتني است که طلاق در ایران باستان وآيين زرتشتي مطرود و منفور است و تحت شرايطي ويژه و در مواردي نادر و خاص طبق آيين نامه زرتشتيان مجوز داده مي‌شود …

ملانصرالدین

 August 25th, 2010 by NAVID330I

وظیفه و تکلیف

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: “جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟”
ملانصرالدین جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.”

شیرینی

روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!

خر نخریدم انشاءالله

ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!

نردبان

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

خر دردمند و گرگ نعلبند

 August 25th, 2010 by tehranvr

خر دردمند و گرگ نعلبند

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.

روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان مي سپارند و مي روند». خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.

گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد«اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کار مي بردم و شايد زورم به گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود». نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد اما نمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«اي سالار درندگان، سلام».

گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟»

خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم».

گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟»
خر گفت:«ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد مي لرزد و زورکي خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري.»

گرگ گفت:«خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف».

خر گفت:«صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم مي بافت و پالان مرا از مخمل و حرير مي دوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت من هم خيلي شيرين است حالا مي خوري و مي بيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص مي ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پرورده اي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو که گرگ خوبي هستي مي تواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صدتا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه نعلهاي پر قيمتي دارم!»

همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.

گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خري هستي!»

خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!»

گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز کجا بود؟»

گرگ گفت:«شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»
روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردي؟»

گرگ گفت:«هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!»

بوي نفت مي‌آي

 August 18th, 2010 by tehranvr

شعري براي مسجد سليمان و مردمان نجيبش .
علي‌محمد مودب

بوي نفت مي‌آيد، سفره‌هاي نان خالي است !

اي زمين تحمل كن، دست آسمان خالي است!
تا به كي چنان فرياد در عبث رها بودن
هيچ انعكاسي نيست، دره جهان خالي است!
نام زندگي داري، زير بام مرگ انگار!
دفن مي‌شوي اما گور همچنان خالي است!
زير پاي تو درياست، پيش چشم تو دريا
كاسه كاسه چشمانت، زين دو جاودان خالي است
زير پاي تو دريا، رهسپار جابلساست
العجب كزين دريا، تور جاشوان خالي است
اسب‌هاي ديروزش از دكل گريزانند
پارسوماش* مي‌بيند كاين چراغ‌سان خالي است
آتشي كه روشن كرد شرق و غرب گيتي را
آتشي كزان آتش ديگ و ديگدان خالي است
آه ها اهورايي، اهرمن چه ها كرده است!
مسجدِ سليمان از نعمت جهان خالي است

بوي نفت مي‌آيد، بوي مرگ مي‌آيد
آذرخش مي‌داند قلب مردمان خالي است
باغبان نگاهم كن، ريشه در عطش دارم
تا نهال آتش هست،‌باغ اين و آن خالي است!

چطوري ميفهمي که الان در سال 2010 هستي

 August 18th, 2010 by admin

چطوري ميفهمي که الان در سال 2010 هستي؟

1- یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن
2- واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته
3- رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه
4- ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل
5- وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری، بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی.
6- صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله
8- الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی
9- اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره
10- الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه
11- و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی
12- دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری

شادو سر حال باشین